تبليغاتX
ترنج

ترنج

من دلم براي دلهامان مي سوزد

 

هيچ کس ساده نيست...

هيچ چيز ساده نيست...

حتی اين خورشيد

 که هر صبح با مهربانی به روی همه مان می خندد

هم می گويند روزی به آتشمان می کشد...

 باورتان می شود؟...

می گويند روزی بايد بند و بساطمان را جمع کنيم

 برويم جايی دور که آسمانش آبی نيست...

 ديگر خبري از سادگي نيست،

اگر هم باشد ديگر خبري از اعتماد نيست...

و اين خيلي بد است...

   دلم مي گيرد از اين همه ابر سياه...

ولي من خورشيد را مي خواهم

حتي اگر روزي به آتشم بكشد...

 عادت كرده ام به نورش و به گرمايش و به بودنش

من زندگي بي نور را باور ندارم...

نور را مي خواهم با تمام وجودم

اما دست دلم به سويش نمي رود...

 از گرمايش نمي ترسم

كه نور اگر نور باشد بايد هم بسوزاند و خاكستر كند...

 مي ترسم دستم را دراز كنم

 و سرمايش منجمدم كند...

 از دروغ مي ترسم كه راست را باور نمي كنم

و مي دانم اشتباه مي كنم و باز هم اشتباه مي كنم...

 از چشمهاي آدمها مي ترسم كه دروغگو شده اند...

كه نگاهت مي كنند...

با نگاه صدايت مي كنند...

 و بعد مي روند...

 از قلب آدمها مي ترسم كه دروغ را بلد شده اند...

 كه ياد گرفته اند بگويند دوستت دارم و دوست نداشته باشند...

من دلم مي سوزد...

براي خودم...

و براي همه آنهايي كه سادگي را دوست دارند

 و اعتمادشان را جايي كنار رنگ رنگ روزگار گم كرده اند...

 من دلم براي دلهامان مي سوزد

 


نوشته شده توسط نیما در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 7:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |


زیبای زیبا
 

بعضي چشمها واقعا زيبايند.

غير از اين زيبايي سطحي و ظاهري و همه كس فهم ،

گاهي حكايت از عمق شعور و عشق وجود صاحبشان ميكنند

 و او را فردي با فهم و دانش فهميدن عشق

و با روحي عميق و عزيز نشان ميدهند

 و اورا همان كسي مينمايانند

 كه لياقت حضور در خلوتمان را دارند

 و او را همان «او»يي در نظر مي آورند

كه عمري در پيش بوده ايم.

سواي آن دفعاتي كه اين تلقي ها درست مي آيد

 در باقي اوقات رياكاري و فريب خطوط زيباي چشمان،

مژگان ناوك انداز بلند و پرپشت،

كمي برآمدگي به جا و دلنشين

و اندكي اشك و نم كه سطح چشمان را پوشانده است،

صاحب چنين مجموعه را

فردي چون چشمانش مينمياند.

به همان اندازه لطيف به همان اندازه زيبا

 به همان اندازه فهيم.اما آيا حقيقت نيز همين است؟

 


نوشته شده توسط نیما در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 9:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |


دلیل زندگیمون

 

همیشه برایم جالب بوده،

 اینکه آدمها چطور میتوانند خیلی ساده با هم آشنا شوند

 و بی هیچ دلیلی بهم علاقمند شوند و حتی خاطره شوند...

 من توی این شهر خیلی قدم زده ام، آنقدر گشته ام همه جاش رو

 که گاهی اوقات بی آنکه نگاه کنم به خیابانها راه میروم..


گاهی دلم میخواد فریاد بزنم که برای با هم بودن دلیلی نیاز نیست،

همین که میدونی میتوانی لبخندی بزنی کافیست،

 کاش همه میدانستند برای دوست بودن،

 هدف خاصی مطرح نیست،

مهم اینکه از لحظه ها استفاده کنیم

و بهترین خاطره را برای هم بسازیم،

مگر چقدر فرصت زندگی کردن داریم،

 چقدر فرصت جبران که بخواهیم با هم نباشیم،

و برای اینکه همدیگر رو دوست داشته باشیم حتما نباید توی یه شهر یا کشور زندگی کنیم،

 حتما برای با هم بودن نباید این گوشه کنارهای مجازی و حقیقی بود،

گاهی میشود مجازی ها را حقیقی کرد و حقیقی ها را مجازی،

فقط باید به چشمهای هم نگاه کنیم و راه زندگیمان را ادامه دهیم....

 


نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 7:20 بعد از ظهر | لینک ثابت |