تبليغاتX
ترنج

ترنج

خدای من ، خدای مهربان من

 

 

 

آدمها تغيير مي كنند.

 

هر چقدر هم كه اصرار داشته باشند هماني بمانند كه هستند

 

 مكان جديد، موقعيت جديد؛ يك پيروزي، يك شكست،

 

 يك دوست، يك عشق، يك اتفاق ... .

 

 همه اينها را هم كه كنار بگذاري، زمان، تجربه!

 

گاهي سخت مي شوي؛

 

چنان باخته اي كه ديگر نمي خواهي چيزي را از دست دهي.

 

 مبارز مي شوي!

 

محكم مي شوي در برابر مشكلات و شايد در برابر شيرينيها هم حتي.

 

 گاهي مي شكني،

 

چنان كه انگار هيچ گاه سر بر نخواهي آورد.

 

گاهي ساخته مي شوي،

 

تجربه كسب مي كني، بيدار مي شوي.

 

گاهي هم عوض مي شوي، فقط همين!

 

چنان عوض مي شوي كه چند سال بعد اگر همتي كردي

 

 و نگاهي به گذشته انداختي

 

 ديگر خودت را باز نخواهي شناخت و باور نخواهي داشت.

 

 گاهي خوب، گاهي بد!

 

 

 

خدا نكند كه هيچ گاه در زندگيم نگاهي به عقب بيندازم

 

 و چيزي را ببينم كه باور نكنم.

 

خدا نكند در روزهايي كه مي آيند چنان سخت شوم

 

كه ديگر هيچ چيز از من باقي نماند.

 

 خدا نكند بار زندگي بر دوشم چنان زياد شود

 

 كه شاديهاي كوچكم را از ياد ببرم.

 

 و خدا نكند كه خدا را چنان فراموش كنم كه روزي به يادش نياورم!

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط نیما در شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت 10:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |


از کنار هم می گذريم
ما هميشه از کنار هم می گذريم

 بی آنکه به هم سلامی کنيم يا حتّّی نگاهی! ٬

ما از کنار هم می گذريم

بی آنکه بدانيم در پس هر نگاه دردی است

و شايد درددلی که نياز به  سنگ صبوری داشته باشد ٬

 ما از کنار هم می گذريم

بی آنکه بدانيم گاهی سکوت دردِ فرياد

است و فريا د درمان سکوت٬

ما از کنار هم می گذريم 

 بی آنکه بدانيم بايد همدل باشيم همزبان

بودن کافی نيست!...

ما هميشه از کنار هم می گذريم

بی آنکه احساس مسئوليت کنيم

و مصداق شعر سعدی را نه بر سر در سازمان ملل که در وجود خودمان جستجو کنيم:

 «بنی آدم اعضای يکديگرند که در آفرينش ز يک گوهرند/

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار/

تو کز محنت ديگران بی غمی نشايد که نامت نهند آدمی...» ٬ 

ما از کنار هم می گذريم بی آنکه بدانيم انسان بودن مهم نيست

 بلکه انسان ماندن مهم است ٬ 

 ما از کنار هم می گذريم

بی آنکه بدانيم عشق و اتحاد کليد قفل بسياری از مشکلات است ٬  

ما از کنار هم می گذريم

بی آنکه باور داشته باشيم مقصد تنها يکی ولی راه بينهايت است

 و بی آنکه به يکديگر يادآور شويم:

مقصد بهانه ای است برای راه و راه بهانه ای است برای ما

و ما بهانه ايم برای زيستن ٬

از اکنون تا بی انتهای نگاه بهانه ها فراوانند٬

ما از کنار هم می گذريم

 بی آنکه بدانيم می توانيم به نا اميدی اميد ٬

به دردمندی درمان ٬ به دل شکسته ای لبخند و به بغضی غريب آغوشی گرم هديه کنيم...

عمری می گذرد سبزها زرد می شوند ٬

کودکان جوان و جوانان پير می گردند ٬ آسمان و زمين يکی می شوند ٬

 انسانها متمَدن می شوند ٬ ثانيه های بی قرار از پی هم می گذرند ٬

عدّه ای می ميرند ٬ عدّه ای متولد می شوند ٬

 نسلی بعد از نسل ديگر روی کارمی آيد

 ولی آنها هم از کنارهم می گذرند

 بی آنکه به هم سلامی کنند يا حتی نگاهی!

 آری ٬ آنها هم مثل من ٬ مثل تو ٬ مثل او ٬ مثل شما و مثل ما

تنها از کنار هم می گذرند

 بی آنکه به هم سلامی کنند يا حتّی نيم نگاهی...

آری آنها هم تنها می گذرند!... 


نوشته شده توسط نیما در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 6:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |