ترنج
منوی وبلاگ
سلام
من نیما هستم
ایمیلم:toranje61@yahoo.com
اگه درمورد وبلاگم و وبلاگتون کاری داشتین
شماره تماسم
09124642790
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
خرداد 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
کامران جون
ياس مهربون(متینه عزیز)
من صدايت را درون قلب خود ميشنوم (سحر جون)
وفا جونم
لحظه ای با من باش (سحر جون)
غربت من (ندا جون)
شبستان(فاطمه جون)
mamush(پگاه جون)
موسیقی احساس مرا بشنو(فرانک جون)
امید به زندگی(مرجان)
برای زندگی کردن(نوشین جون)
گل یخ(فاطمه جون)
شیلا جونم
(مسافر)جودی جون
پرنسس(فريناز جون)
ما محكوميم به دلشكستن (نازنين جون)
قالب
طراح قالب

خسته ام
خسته ام ٬
از تکرار اين همه «خسته شدم»خسته ام امّا چه کنم که باز هم خسته ام ! ٬
از دورويی ها ٬ از دورنگی ها ٬ از دروغ ها ٬ از تظاهر ها ٬ از نيرنگ ها و از بی وفايی ها خسته ام...
از شبهای سرشار از سکوت خسته ام که بی حرف آزارم می دهد ٬
که بی حرف فرياد می زند ٬ که بی حرف بغض می کند و آرام آرام می گريد!...
از صورتک های رنگارنگ و خنده های دروغين و گريه های نه از ته دل خسته ام ٬
از های های بی امان دلتنگی ها خسته ام ٬ از بی قراری لحظه های بی ترنم عشق خسته ام ٬
می خواهم خستگيم را فرياد کنم
امّا افسوس که ديگر فريادی از گلويم خارج نمی شود
و صد افسوس
عزيز دل خسته ام ٬ از حصار تنهايی خسته ام ٬ از سکوت خسته ام ٬
از اين همه فاصله خسته ام ٬
خسته ام امّا می دانم که روزی خستگيهايم نخواهند ماند ٬
می دانم که تا مجنون هست ليلی هم هست ٬ می دانم که تا معشوق هست عاشق هم هست
و می دانم که تا مخلوق هست خالق هم هست
نوشته شده توسط نیما در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 3:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سریعا به دیدنم بیا
اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد ؛ خبرم کن ٬ بهت قول نمیدم که میخندونمت ولی میتونم باهات گریه کنم .
اگه یه روز خواستی در بری ؛ حتما خبرم کن . بهت قول نمیدم که ازت بخوام وایسی ٬ اما قول میدم باهات بیام .
اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی ؛ خبرم کن . قول میدم که خیلی ساکت باهات باشم .
اما اگه یه روز سراغم رو گرفتی و خبری نشد ؛ سریعا به دیدنم بیا ٬ احتمالا بهت احتیاج دارم ...
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:37 قبل از ظهر | لینک ثابت |
من و تو
نمی خواهم به جز من دوستدار ديگری باشی
برای لحظه ای حتی به فکر ديگری باشی
نمی خواهم صفای خنده ات را ديگری بيند
نمی خواهم کسی نامش به لبهای تو بنشيند
نمی خواهم کسی نقش چهره ات در خاطرش ماند
نمی خواهم نگاهی در نگاه تو در آميزد
نمی خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستی
نمی خواهم کسی يارت شود در ره مستی
نمی خواهم به جز من يار کسی باشی
گل نازم!نمی خواهم خاروخسی باشی
نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد
اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد
نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم
مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:36 قبل از ظهر | لینک ثابت |
کوچه یار
نه تا کوه قاف
نه تا آسمان
نه تا ناهيد
مرا به کوچه محبوب خوب من ببريد
به کوچه باغ پر از وهم
خلوت شاعر
به طواف قامت آن سرو
که سرو باغ ارم ز خود خجل مي کرد
به روز واقعه
تابوت من طواف دهيد
و اسب اشب شب
در سپيده دم ميراند
و کوچه باغ که تنها انيس مستي بود
که عاشقانه ترين شعر تازه را مي خواند:
((مرو زپيشم و هرگز مکن فراموشم
((من آن شراب زده عاشقم
تو آن معشوق
((که از صراحي چشمت مدام مي نوشم
بيا به پيش من اي دوست
زمانه دشمن خوست
بيا
بيا
که ترا من
به وسعت دريا
به وسعت دنيا
به وسعت همه کاينات
دارم دوست
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:35 قبل از ظهر | لینک ثابت |
دیشب
ديشب ساز در دست کنار قاب عکس تو روی ايوون خونه نشسته بودم
درد هايم را با سازم نجوا می کردم و صدای سازم تمام اطرافم را پر غم می کرد
آرام و بی صدا می سوختم و احتياج دستهايم را در نبودن دستهای تو با قاب عکست بر طرف می کردم.
آرام اشکهايی که از چشمانم به روی گونه های تو مي چکيد را با نوازش پاک می کردم
موهای لطيفت را آرام و عاشقانه نوازش می کردم و از عطر نفست به جای هوا برای زنده ماندن استفاده می کردم.
اما چه سود؟
مرا در اين رويای شبانه فقط قاب عکس تو ياری می کرد . جای خودت مثله هميشه خالی بود.
اين بار ديگر به صدا آمدم
بلند بلند در غم نبودن تو می خواندم و می گريستم
سازم صدايش از من غمناک تر شده بود و با من هم نوايی می کرد
آسمان گويا از من هم دلش بيشتر گرفته بود
برق شچمانش تمام اطرافم را برای چند لحظه روشن کرد
ابتدا آرام و بعد بهاری تر از ابر بهار و اشکبار تر از چشمان اشکبار من / سير گريست
آنقدر گريست که من ديگر اشک چشمان خودم را بر رئی گونه های عکس تو گم کردم
ولی همچنان با دستهايم گونه هايت را نوازش ميکردم
و اشکها را از روی آن پاک می کردم
موهايت ديگر زير رگبار اشک کاملا خيس شده بود ولی بازهم
.
.
من بودم و سازم بود و
آسمان و قاب عکس و
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:34 قبل از ظهر | لینک ثابت |
بالهای فرشته
فرشته تصميمش را گرفته بود.پيش خدا رفت و گفت:
خدايا،می خواهم زمين را از نزديک ببينم.
اجازه ميخواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمينی است.
فرشته گفت:تا باز گردم،بال هايم را اينجا مي سپارم،
اين بال ها در زمين چندان به کار من نمی آيد.
خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های ديگر گذاشت و گفت:
بال هايت را به امانت نگاه ميدارم،
اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا که خاک زمينم دامنگيراست.
اين قولی است که فرشته ای به خداوند مي دهد...
او هر که را که می ديد،به ياد می آورد.
زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود.
اما نفهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بال هايشان به بهشت بر نمی گردند.
و روزی رسيد که فرشته ديگر چيزی از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد،
نه بالش را و نه قولش را...
فرشته هرگز به بهشت برنگشت...
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:33 قبل از ظهر | لینک ثابت |
مرا نگاه کن
من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو ، باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه
تو بزرگی مث شب
اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب
چه زيباست نوشتن, وقتي كه مي داني "او" مي خواند ...
چه زيباست سرودن, وقتي كه مي داني "او" مي شنود ...
چه زيباست جنـــون , وقتي كه مي داني "او" مي بيند ...
به آينه سوگند ، زيباست چشمت
و آبي ترين روح درياست چشمت
چه غم دارم از شب ، كه با هر اشاره
از آن سوي آيينه پيداست چشمت
به آتش قسم مي خورم تا هميشه
سر آغاز و ختم اوستا ست چشمت
كسي پي نبرده به راز نگاهت
كه هر پرده اش يك معماست چشمت
طلايي ترين لحظه ها با تو رفته
و امروز مانند رؤياست چشمت
دل مرده ام را بر اين خاك مگذار
كه مسيحاست چشمت
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:26 قبل از ظهر | لینک ثابت |
نگاه شما
در باد قدم میزنم
چون می دانم جز شما کسی منتظر صدای پای من نیست
و خنده هایتان و گریه هایتان را بر گوش قاصدکهای قاصد می سپارم
و کلبه عشقمان را با کلید سازش باز می کنم
و هر روز به این امید
جاده های نقش بسته بر کهکشان را می پیمایم
تا به شما برسم
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:16 قبل از ظهر | لینک ثابت |
سوال من
به که باید دل داد ؟
به که باید پیوست؟
و به چشمان که باید خندید ؟
به نسیم گذرا ،
به گل اطلسی و یاس سفید،
به سحر ،
یا به مهتاب خدا ؟
به که باید پیوست ؟
به عبور گل سرخ ،
یا به تکرار گناه ،
یا به صدای نفس چلچله ها ،
یا به یک برگ خزان دیده سرد ؟
به که باید دل داد؟
به یکی زیبا روی،
یا به یکی شیطان و شرور،
یا به یک نغمه شاد ؟
به که باید پیوست ؟
به یکی رود زلال،
یا به یک رشته پیچیده کوه ،
یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ؟
به که باید خندید؟
به نگاه نر یک پروانه ،
یا به یک شعله مستانه شمع ،
یا به یک روشنی تار دل دیوانه ؟
به که باید خندید؟
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |
شروع روزهای سرد و خشک:
و بعد از رفتنت
شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی
تو را با لحجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج دلم گفتی:
دلم حیران و سر گردان چشمهایی است رویایی
و من تنهابرای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در مشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی
از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم
نمی دانم چرا رفتی؟؟!
نمی دانم چرا؟؟؟شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ؟ تا کی؟ برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ...
نمی دانم چرا رفتی؟؟!
نمی دانم چرا؟؟؟شاید خطا کردم
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود
و بعد از رفتن تو ،کسی حس کرد
که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم هرگز یاد منرا با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمهای زیبای تو ام
که برگردد!!!
کسی از پشت پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی
بگو در راه عشق و انتخاب او
خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟؟؟شاید به رسم و عادت گذشته
در آخر بازهم برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت
دعا کردم...
نوشته شده توسط نیما در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 9:2 قبل از ظهر | لینک ثابت |
ثانیه ها
من و تو جا مانده بر این ثانیه ها که می گذرد
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:26 قبل از ظهر | لینک ثابت |
سراب

یک عمر رفتیم و رفتیم در آرزوی رسیدن
اینجا همان انتها بود
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:21 قبل از ظهر | لینک ثابت |
افسوس
افسوس که خاطرت مرا یاد نکرد
چشمان تو هم دمی مرا شاد نکرد
می سوخت دلم ولی تو می خندیدی
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |
جای تو
نیازارم زخود هرگز دلی را
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |
انتظار
آنچنان منتظرم در ره شوق که اگرزود بیایی دیر است
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:19 قبل از ظهر | لینک ثابت |
حسرت
و فریادهای بی امان حسرت را
به سکوت فرا می خوانم
قلم مویی می خواهم تا طراوت عشقم را
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |
سحر
تو این شبای بی سحر،چشمای من خیره به در
شاید یه قاصدک بیاد بیاره از سحر خبر
خبر که آسمون دل دوباره باز آبی بشه
هوای سرد دلتون دوباره آفتابی بشه
دنیا برای عاشقت کوچک تر از یک قفسه
قلب همیشه در تپش دمیدن یک نفسه
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |
خواهش

تمام برگ ها را به باد می سپارم
و به تماشای رقص شان دست در دست باد می نشینم
رشکی غریب سراپایم را
در گرمای خود می سوزاند
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 9:6 قبل از ظهر | لینک ثابت |
دوستش د ارم

در اعماق وجودش
هزار لاله می روید
و غنچه های لبخندش
به سوی عشق در راه است
مثل فرشته های نورانی و سبک بال
دوستش د ارم
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 8:57 قبل از ظهر | لینک ثابت |
چگونه بنویسم
با نوشتن تنهایی گریه ام میگیرد
با سکوت وتنهایی خسته می شوم
احساس را چگونه بنویسم که دیگر دل خسته می شود
تو ای شمع وجودم
که همیشه سوختن را
برای در کنار تو بودن
لحظه ای از آتش تمنا می کنم
از کجا آغاز کنم و از چه بگویم
و آنچه را که می دانم
در حالیکه هیچ نمی دانم
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم خرداد 1385 ساعت 8:49 قبل از ظهر | لینک ثابت |
