ترنج
منوی وبلاگ
سلام
من نیما هستم
ایمیلم:toranje61@yahoo.com
شماره تماسم
1670 339 0936
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اسفند 1386
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
کامران جون
ياس مهربون(متینه عزیز)
من صدايت را درون قلب خود ميشنوم (سحر جون)
وفا جونم
لحظه ای با من باش (سحر جون)
غربت من (ندا جون)
شبستان(فاطمه جون)
mamush(پگاه جون)
موسیقی احساس مرا بشنو(فرانک جون)
امید به زندگی(مرجان)
برای زندگی کردن(نوشین جون)
گل یخ(فاطمه جون)
شیلا جونم
(مسافر)جودی جون
پرنسس(فريناز جون)
ما محكوميم به دلشكستن (نازنين جون)
قالب
طراح قالب

وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم امروزم مثل همه روزای قبل
همه چیز سر جای خودش: شهرمون ، آدمهاش ، ماشینا ، درختا ، کوهها
یه لحظه به این فکر افتادم
که ما آدمها از همه چیزهایی که دور و ورمون هستند یه جورایی به نفع خودمون داریم استفاده می کنیم
اما خیلی وقتها عین خیالمونم نیست اینهمه بریز و بپاش که داریم میکنیم در مقابلش چه تعهدی نسبت به خدامون داریم؟!
وقتی کارمون یه جا گیر میشه و عین خر میمونیم تو گل –ببخشید عین آهو می مونیم تو عسل – فوری یاد خدا می افتیم
میگیم ای خداوند بخشنده و مهربان
ولی تا مشکلمون حل میشه تا همه چی روبه راه میشه خدا رو فوری فراموش میکنیم
و هرجا میشینیم دم از زرنگی خودمون میزنیم
تا حالا فکر کردی اگه یه لحظه خدا مارو فراموش کنه و نظرش رو از ما بگردونه چی میشه ؟!
یا رب نظر تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است
نوشته شده توسط نیما در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 9:50 قبل از ظهر | لینک ثابت |
خودش میدونه چی میگم
ایندفعه بدون بهونه رفتی
برعکس دفعه های قبل
نمیدونم چرا
برگرد
برگرد برکرد به حرمت همه خاطراتمون
عکس
ایمیل
عکس
BUZZ
رفتی کلاس تا ۷ که من از مهمونی فرار کردم ، هادی ، انزلی ، مهسا ، من و حسودی؟
من تنها تو زیبا!
التماس
عکس
عشق من
آمپر
کشید به فشار
قضیه فشار ، گروه فشار ، تحت فشار ، خود فشار
سفت سفت ، دستامو میخواستن ، خیس شد ، عجب دیوونت کردم وقتی دیوونه شدم
من قاطی کردم آنتن نمیده
آراز آراز
تقدیم بهت که خیلی ماهی
نوشته شده توسط نیما در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 11:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |
همه چیز رو زیبا ببینیم
از کسی که همیشه همه چیز رو زشت ومنفی میبینه بدم میاد
چقد خوبه از شکست خوردن برای رسیدن به پیروزی تجربه گرفت
و با همه شرایط زندگی کنار اومد
بعد از یه شکست بزگ یاد گرفتم که با یه راه دیگه از نو شروع کنم
و چقد خوب دارم پیش میرم
نوشته شده توسط نیما در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 4:6 بعد از ظهر | لینک ثابت |
موثر بودن
يك فرد بر روي افراد بسياري تاثير مي گذارد .
اين اثر مي تواند خوب باشد يا بد باشد.
اگر فرد زندگيش را
با در نظر گرفتن واقعیتهای موجوددر محیط پیرامونش
اداره كند ،
او الگوي خوبي براي ديگران مي شود .
اطرافيان فرد ،
علي رغم آنچه كه مي گويند ،
بي ترديد تحت تاثير كردار چنين فردي قرار خواهند گرفت.
نوشته شده توسط نیما در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 4:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |
راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر
الهي چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم
هركس در انزوا زندگي مي كند
با اين همه گاه گاه ميخواهد خودش را به كسي بچسباند
هركسي بر حسب دگرگونيهاي روز ،
آب و هوا و كاروبارش
ناگهان دلش مي خواهد بازويي ببيند
تا به آن بياويزد.
کسی نمیتواند بدون پنجره اي رو به خيابان ديري بپاید
اگر در حالي نيست كه چيزي را آرزو كند
و فقط خسته و مانده ، دم پنجره اش مي رود ،
با چشماني كه از مردم به آسمان و از آسمان به مردم ميچرخد ،
بي آنكه بخواهد بيرون را بنگرد ،
سر انجام از آسمان به درون انسان پايين كشيده ميشود .
نوشته شده توسط نیما در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 4:36 بعد از ظهر | لینک ثابت |
از همه اونهایی که برام نظر دادن خیلی ممنونم
اگه نتونستم بهتون سر بزنم شرمندم
فعلا کار دارم شاید نتونم آپ کنم
اگه مایل بودین ایمیل برام بزنید
نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 1:55 بعد از ظهر | لینک ثابت |
تمام گناهان به گردن ماست
همگان محترمند.
همگان را باید نواخت.
هر کس به فراخور بخت و
اقبال یا حساب و کتاب نصیبی برده.
گناه از او نیست که بیچاره دستخط زیبایی ندارد.
گناه از او نیست که هنگام تولد ۲۱۰۰گرم وزن داشته
و همچنان ترموستات وزنش-اصطلاح یک متخصص تغذیه-
در سی سالگی روی پنجاه تنظیم است
(یا بر عکسش صدوپنجاه).
گناه از او نیست که مژگانش کوتاه و کم تراکم اند.
گناه از او نیست که در هجده سالگی
تمام موهای سرش میریزد.
گناه از او نیست که چهره اش گیرایی رابرت دونیرو یا آل پاچینو یا
مارلون براندو را ندارد.
گناه از او نیست که در مشهد متولد شده یا کرمان یا اهواز یا
تهران یا بوشهر یا آبادان یا ...
و یا سرسبزترین و مرفه ترین مناطق موناکو یا درحاشیه
رود نیل یا در دل منهتن نیویورک
گناه از او نیست که ... .
تمام سیه روزیها و گناهان به گردن ماست.
مایی که هر کس را به جایگاه خود نمیدانیم
و برخی را به شدت مینوازیم
و بعضی را به ته گود حضیض می اندازیم.
تمامی این داشتنها و برخورداریها عاریتی است
و بی زجر و زحمت آمده
و تا چشمان مبارکمان باز شده همراهمان بوده اند.
تنها جرقه ای میخواسته اند تا روشن و عالمگیر شوند.
اما آنچه را آدمی خود میسازد و میپرورد درک و منطق و شعور
و عقلانیت و اندیشه بالنده است.
نوشته شده توسط نیما در دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت 10:17 قبل از ظهر | لینک ثابت |
سلام عزیزان
قبولی طاعات و عبادات همه شیعیان علی (ع) را
از درگاه خداوند منان آرزومندم
از همه عزیزانی که میخوان
به مناسبت ۲۴ مهر
برام چیزی بفرستن
خواهشمندم به این آدرس بفرستن:
نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت 12:12 بعد از ظهر | لینک ثابت |
نگاه كردن و همه چيز را از دريچه زيبايي شنيدن!
اما چه غم انگيز است نفرت،
چه زشت است كينه،
و چه شكننده است كدورت!
چه خوب است كينه ها را دور ريختن
و محبت ها را جايگزين كردن!
تلاش به خاطر موفقيت ديگران
زماني كه خود در آن كار ناموفق بوده ايد،
و تجربه هايمان را در اختيار آنها گذاردن
و آنها را راهنمايي كردن !
به راستي چه نيكوست
از شكست به عنوان تجربه ياد كردن
و تجربه را به كار گرفتن!
و باز هم چه خوب است
دوباره همه چيز را به طريق ديگران از نو شروع كردن پس از ناكامي،
جبران شكست و طلب پيروزي و تلاش براي رسيدن به آن!
آري چه زيباست زندگي را ترازو كردن
و غم ها را در يك كفه، و شاديها و پيروزيها را در كفه ديگه قرار دادن
و با هر دو كنار آمدن و هر دو را پذيرفتن
نوشته شده توسط نیما در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 4:23 بعد از ظهر | لینک ثابت |
من دلم براي دلهامان مي سوزد
هيچ کس ساده نيست...
هيچ چيز ساده نيست...
حتی اين خورشيد
که هر صبح با مهربانی به روی همه مان می خندد
هم می گويند روزی به آتشمان می کشد...
باورتان می شود؟...
می گويند روزی بايد بند و بساطمان را جمع کنيم
برويم جايی دور که آسمانش آبی نيست...
ديگر خبري از سادگي نيست،
اگر هم باشد ديگر خبري از اعتماد نيست...
و اين خيلي بد است...
ولي من خورشيد را مي خواهم
حتي اگر روزي به آتشم بكشد...
عادت كرده ام به نورش و به گرمايش و به بودنش
من زندگي بي نور را باور ندارم...
نور را مي خواهم با تمام وجودم
اما دست دلم به سويش نمي رود...
از گرمايش نمي ترسم
كه نور اگر نور باشد بايد هم بسوزاند و خاكستر كند...
مي ترسم دستم را دراز كنم
و سرمايش منجمدم كند...
از دروغ مي ترسم كه راست را باور نمي كنم
و مي دانم اشتباه مي كنم و باز هم اشتباه مي كنم...
از چشمهاي آدمها مي ترسم كه دروغگو شده اند...
كه نگاهت مي كنند...
با نگاه صدايت مي كنند...
و بعد مي روند...
از قلب آدمها مي ترسم كه دروغ را بلد شده اند...
كه ياد گرفته اند بگويند دوستت دارم و دوست نداشته باشند...
من دلم مي سوزد...
براي خودم...
و براي همه آنهايي كه سادگي را دوست دارند
و اعتمادشان را جايي كنار رنگ رنگ روزگار گم كرده اند...
من دلم براي دلهامان مي سوزد
نوشته شده توسط نیما در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 7:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |
